وپلټئ
research@insan.international

  • کور پاڼه
  • موضوعات
    • د افغانستان جګړه او تاوتریخوالی
    • ښځې، فرهنګ او بشري حقونه
    • ټینکالوژي او مصنوعي ځیرکتیا
    • مدني او سیاسي غورځنګونه
    • دولتونه او ډیموکراسي
    • پراختیا او سیمه‌ییز اتصال
    • چاپیریال او اقلیمي بدلون
    • رسنۍ، مالومات او ارتباطات
    • سیمه او نړیوال سیاست
  • پروګرامونه
    • د تاریخ اونۍ
    • د جګړې مطالعاتو پروګرام
    • افغانستان څېړنې شبکه
  • خپرونې
    • تخصصي کتابونه
    • مطالعات
  • غونډې
    • تېرې غونډې
    • راتلونکې غونډې
  • متخصصین
  • دانسان په اړه
    • موږ څوک یو؟
    • څېړنیز ټیم
    • د شاګردانو پروګرام
    • خبرپاڼې
  • اړیکې
ښځې، فرهنګ او بشري حقونهدولتونه او ډیموکراسي

تعلیم و تربیت انتقادی: مبداء، دیدگاه‌ها، اثربخشی و عواقب آن

ودیر توتاخېل دوشنبه، ۵ حوت ۱۳۹۸
مربیان در تمامی سطوح باید از خود بپرسند که آیا وظیفه اصلی آنها انتقال دانش به دانش­آموزان است و یا پرورش نیروی کاری که بتوانند در تولید کالا و خدمات درگیر شوند؟ پاسخ­دادن به این پرسش تمایز میان تعلیم و تربیه سنتی و تعلیم و تربیه انتقادی را به تصویر می­کشد.

نویسنده: گتون جاکوب ابراهم [1]

مترجم: ودیر توتاخیل

چکیده

تعلیم و تربیت انتقادی نگرشی مبتنی بر تحول در آموزش­و پرورش است. هدف این مقاله معرفی نمودن مبدا، دیدگاه ها، اثربخشی و برایندهای تعلیم و تربیت انتقادی می­باشد. همچنان این مقاله به دنبال پی­بردن به شیوه­های عملی­سازی رویکرد انتقادی در فعالیت­های مربیان است، مروری بر ادبیات موضوع بیانگر آن است که تعلیم وتربیت انتقادی ریشه در نظریه انتقادی مکتب فرانکفورت و پیداگوگ برازیلی پائولوفریره دارد. با توجه به ادبیات موضوع می­توان گفت قضیه اساسی این نگرش آن است که تعلیم و تربیت باید فراتر از انتقال دانش و آماده­سازی نیروی کار برود تا بتواند که با رشد آگاهی انتقادی منجر به تحول در یادگیری و محیط افراد گردیده و در نهایت سبب دگرگونی جامعه شود. تعلیم وتربیت انتقادی به دلیل تمرکزش بر تحلیل در سطح کلان و نداشتن مدل مشخصی جهت پیاده­سازی آن در سطح خورد(صنف درسی) و انتزاعی بودن، هموار مورد انتقاد قرار دارد. اما با وجود برخی از انتقادات، می­توان گفت که تعلیم وتربیت انتقادی ظرفیت زیادی در افزایش میزان آگاهی افراد از وجود بی­عدالتی در سطح جامعه و دریافتن راه­هایی برای تغییر آن دارد.   

مفاهیم کلیدی:

تعلیم وتربیت انتقادی، تفکر انتقادی، نظریه انتقادی، گفتمان، مکتب فرانکفورت، دگرگون­سازی.

مقدمه

در این مقاله به دنبال بررسی تعلیم و تربیت انتقادی هستیم، زیرا به دلایل متعددی مبحثی مهم به شمار می­رود. اولین دلیل عمده آنست که در حال حاضر نظام تعلیمی وتربیتی نظر به اجماع صاحب نظران این رشته دارای یک رویکرد غیرانتقادی بوده که بر حفظ داشته­ها و دستیافته­های موجود تاکید دارند، در حالی­که امروزه نیازِ جدی برای تعلیم وتربیتی احساس می­شود که تاحد زیادی رادیکال و مشوق دگرگونی باشد. موضوع مرتبط دیگری که مهم پنداشته می­شود، تاکیدی است که فردگرایی بر وجود و گسترش بی­عدالتی در بخش­های وسیع­تر جوامع امروزی می­نماید؛ بر اساس این نگرش آنچه بدان نیاز داریم«آموزش مبتنی بر همبستگی»می­باشد تا بدین وسیله گروه­های محروم اجتماع و به­صورت کلی تمام جامعه مورد توجه و تمرکز کافی قرار گیرد. در حال­حاضر که ما همیشه تحت بمباران اطلاعاتی از  سوی رسانه­های مختلف قرار داریم، طوری­که هریک می­خواهد ما را در رابطه به دیدگاه مورد نظرشان متقاعد بسازد، بنابرین به شدت ضرورت احساس می­شود تا مطالب آنها را به صورت انتقادی مورد مداقه قرار دهیم و بفهمیم آنها برای منافع چه کسانی خدمت می­کنند و ما چگونه می­توانیم در برابرشان واکنش نشان دهیم، بنابراین ناگفته پیداست که تعلیم وتربیت انتقادی{پیداگوژی انتقادی} ابزار قدرتمندی برای نیل به این منظور می­باشد.

این مقاله به شرح ذیل سازماندهی شده است: در ابتدا به منشأ یا خاستگاه تعلیم وتربیت انتقادی پرداخته­شده و متعاقباً چشم­انداز آن برای فعالیت­های آموزشی بحث خواهند شد. جهت توضیح بهتر منبع و چشم­انداز رویکرد{تعلیم وتربیه انتقادی} این مقاله به دنبال  توضیح امکانات اجرایی­شدن آن و عواقبی که در پی خواهد داشت می­پردازد، در ادامه مقاله حاضر به شرح دیدگاه منتقدان در باره عملی­بودن این روش و پیامدهای آن خواهیم پرداخت و در اخیر مقاله نتیجه­گیری­ای از بحث ارایه خواهد شد.

خاستگاه یا منبع

قبل از آن­که تعلیم و تربیت انتقادی به عنوان یک زمینه عمده نظری ایجاد و پرورش یابد؛ تفکر انتقادی به مثابۀ راه دیدن و پی­بردن به واقعیت در میان روشن­فکران نسل­های متعدد بشری وجود داشت. در میان فلاسفه یونان، دانشمندان عصر روشنگری، و تمامی روشنفکران قرن 19 و 20  مزیت استفاده از  شیوه تفکر انتقادی، امری قبول شده محسوب می­شد.

نظریه انتقادی که سرمنشاء تعلیم وتربیت انتقادی به­شمار می­رود دارای ریشه­هایی است در  افکار هگل، فلسفه انتقادی کانت(نقد عقد محض 1881)، مارکس و انگلس(بیانیه کمونیست 1848 و کاپیتال 1867) که همه آنها دانشمندان برجسته عصر خود محسوب می­شدند (McKernan, 2013).

بعد از آن ریشه­های نظریه انتقادی را در سوسیالیزم فابین می­توانیم پی­گیری کنیم که در سال1884 آغاز یافت این نگرش معتقد به رد«رویارویی مستقیم و انقلاب خشونت­­آمیز»بود، نحله فکری مذکور تاحدی به توسعه نظریه انتقادی کمک نمود (همان، ص 417-418).  از دید مک­کارنان سوسیالیزم فابین:

... بر نقد گسترده­ای از سیاست­های اجتماعی متمرکز شده­است و باهدف حل مشکلات اقتصادی و اجتماعی، با حزب کارگر انگلستان در سال 1900 پیوند یافت، طوری­که این جریان از به وقوع­پیوستن انقلاب مارکسستی به وسیله پخش­ افکار سوسیالیستی در میان اتحادیه­های کارگری و نخبگان­فکری جلوگیری نمود. فابینیسم ریشه در افکار سوسیالیست­مارکسیست دارد. این جریان منحیث اولین جریان مهم و ملموس ایدئولوژیکی  به­شمار می­رفت که از 1885 به بعد روی: برابری، مشارکت­جامعه در سیاست­های عمومی و آموزش و پرورش در جامعه انگلیس تاکید می­نمود(همان، ص 417).  

نظریه انتقادی عمدتاً وابسته به مکتب فرانکفورت می­باشد (موسسه تحقیقات اجتماعی در پوهنتون فرانکفورت)که موسسه مذکور در سال 1923 تأسیس گردیده بود. برخی از نویسندگان، نظریه­پردازان این مکتب را به چند نسل تقسیم نموده ­اند. درحالی­که برخی دیگری از نویسندگان چند روشن­فکر قدیمی این مکتب را منحیث هسته درونی این مکتب می­شناسند (بوریل، 1987). آنهای که اندیشمندان این مکتب را به چند نسل تقسیم می­کنند: اندیشمندان نسل اول را شامل ماکس هورکهایمر، تئودور آدورنو، هربرت مارکوزه، والتر بنیامین، اریک فروم، رودریچ پولاک و لئو لوونتال می­دانند(Burill، 1987 و Wiggershaus، 1994). نظریه­پردازان نسل اول این مکتب معتقد بودند که سرمایه­داری پیشرفته توانسته است عوامل و نیروی­هایی را در کنترل در آورد که به اعتقاد مارکس می­توانست منجر به فروپاشی نظام سرمایه­داری در نقطه خاصی و تبدیل آن به سوسیالیزم گردد.

طبق گفته مک­کارنان:

به نظر می­رسد که ماکس هورکهایمر و اریک فرم اولین نظریه­پردازان تفکر انتقادی در علوم اجتماعی بودند. هورکهایمر تمایز میان "نظریه سنتی" و "نظریه انتقادی" را پیشنهاد نمود که این پیشنهادش بیشتر از همه دارای یک هدف عملی و مفید بود. از نظر هورکهایمر یک نظریه را زمانی می­توان انتقادی نامید که صرفاً به دنبال، توصیف، شناخت، و یا تفسیر پدیده ها نباشد بلکه جستجویش را تا سرحد ایجاد تغییر و آزادسازی انسان از قیود شرایط که آنها را دربند کشیده است، به پیش ببرد(هورکهایمر به نقل از مک­کارنان، ص 424-425).

اندیشمندان مکتب فرانکفورت به خاطر جنگ دوم جهانی و تسلط نازی­ها بر آلمان، از این کشور به آمریکا نقل مکان نمودند و در آنجا به نظریه های­شان وسعت دادند، هنگامی­که بعد از جنگ دوباره به آلمان بازگشت نمودند یکی از اندیشمندان نسل دوم آنها یعنی یورگن هابرماس بر موضوع "علاقه ارتباطی" پرداخت (مک­لارن، 1995 و ویگرشاس، 1994). از جمع کسانی که به سنت فکری این مکتب در عرصه تعلیم و تربیه پابند ماند، پائولو فریره می­باشد.

تعلیم و تربیت انتقادی تمام داشته­های خود را از مکتب فرانکفورت به ارث نمی­برد، چنانچه آنگلیو معقتد است: ظهور کارهای پائولو فریره از یک جامعه فقرزدۀ واقع در شمال شرق برازیل(1960) در واقع  معجونی از احساس آزادی­خواهی، اخلاق الهیاتی و نظریه انتقادی مکتب فرانکفورت و تاثیر آن بر شکل­گیری مباحثی پیرامونی تعلیم وتربیه می­باشد(آنگلیو،2007، ص.12). علاوه بر فریره دانشمندان دیگری همچون مایکل اپل، هنری ژیرو، دونالدماکدو، پیتر مک­لارن و ایرا شور به غنای تعلیم و تربیت انتقادی کمک نموده اند.

همانطوری­که تمرکز این رساله بربالای مفهوم تعلیم و تربیت انتقادی است، از بحث پیرامون سایر گرایش­های انتقادی پرهیز می­شود. هرچند کمک نظریه­های پسااستعماری، نظریه انتقادی نژادی و نظریه انتقادی فیمنیستی و دیگر رویکردهای انتقادی برای رشد نگرش انتقادی بسیار حیاتی اند با این­حال بحث پیرامون آنها را به فرصت دیگری غیر از این مقاله موکول می­سازیم.

چشم­انداز این نظریه

همان­طوریکه قبلاً خاطر نشان شد تعلیم وتربیت انتقادی ریشه در نظریه انتقادی دارد و یکی از کسانی که به صورت عملی و نظری به توسعه این رویکرد کمک کرد پاولوفریره می­باشد. از مهمترین مباحث وی بحث در مورد آگاهی انتقادی است. منظور وی از این مفهوم آگاهیِ­ فراتر از درک است که منجر به کنش می­گردد (فریره،1970).

مک­لارن تعلیم و تربیت انتقادی را چنین تعریف می­کند:

تعلیم وتربیت انتقادی شیوه­ای برای اندیشیدن در مورد مذاکره وگفتگو، ایجاد تغییر در روابط درسی صنف، تولید دانش، ساختار نهادی مکتب و روابط اجتماعی و مادی در سطح بزرگ­تری از اجتماع، جامعه و دولت ملت می­باشد(مک­لازن 1996،ص.45) .

در نقل قول بالا تعلیم وتربیت انتقادی بیشتر به معنی یک«طرز تفکر» آمده است. تاکید عمده در این نوع تفکر آن­چنان که شور[2] معنی می­کند عبارت است از "عادت به تفکر، خواندن و نوشتن و صحبت­کردن به گونه­ای است که به لایه زیرین یا معنی پنهانی متن توجه گردد"(آلبرت تورس،2011).

 از دیدگاه مک کارنان:

تعلیم­وتربیت انتقادی گرایشی است که درگیر رابطه میان تدریس و آموزش است طوری­که طی آن شاگردان می­توانند به خودآگاهی انتقادی و آگاهی اجتماعی دست­یابند و بدین وسیله بتوانند واکنش مناسب در برابر نیروهای سرکوب­گر نشان­دهد. در واقع هسته نظریه فریره را همین رسیدن به آگاهی­انتقادی شخصی شکل می­دهد. از نظر هربرت مارکوزه که از چهره­های برجسته مکتب فرانکفورت است، هیچ­گونه تغییر اجتماعی کیفی و هیچ نوع سوسیالیزمی بدون ظهور یک عقلانیت جدید و حساسیت جدیدی در درون خود افراد، امکان­پذیر نیست. هیچ­ نوع تغییر اجتماعی رادیکالی بدون ایجاد یک تغییر عمیق از برداشت افراد از مفهوم­" تغییر" ایجاد نخواهد شد(مک­کارنان، 2013، ص. 452).

رابطه میان یادگیری و تدریسی بیش از هرچیز به رابطه میان استاد و دانش­آموز وابسته است. طوری­که بیشترین اندیشمندان تعلیم وتربیت انتقادی در مباحث خود به وجود روابط مبتنی بر شفقت، درک متقابل و اهداف مشترک تاکید نموده اند(Darder، 2003، Zembylas، 2013). فریره جهت عملکرد خوب آموزشی بر وجوب روابط جدی، فروتنانه و سخاوت­مندانه در این رابطه تاکید می­کند(Freire, 1998).

معلمانی با رویکرد انتقادی می­دانند که مسئولیت­شان صرفاً آماده­سازی شاگردان جهت انجام یک حرفه و یا مسلکی بخصوصی نیست بلکه فراتر از آن بایدبروند و آنها را مجهز با ظرفیت­هایی جهت تغییر جامعه­شان بسازند. همچنان از چنین معلمانی انتظار می­رود که علاوه بر یاددهی، علاقمند یادگیری نیز باشند، که چنین تفکری همراستا با «ایده ارگانیک» آنتونیوگرامشی نیز است (Rexhepi & Alberto Torres, 2011)این اندیشمند درپی آن بود که دانش­آموزان را به نحوی آماده­سازد تا ضمن داشتن ظرفیت جهت مقاومت در برابر بی­عدالتی، بتوانند منحیث عوامل تغییر و دگرگونی جامعه عمل کنند(Fischman & McLaren, 2005). افزایش آگاهی موجب شناسایی کاستی­هایی می­گردد که نیازمند تغییر است. به تعبیر فریره، درک انتقادی منجر به کنش­ پیچیده خواهد شد(Freire, 1974).

معلمان به عنوان "شهروندان دانشمند" مسئولیت دارند موضع انتقادی داشته­باشند و فعالیت­هایشان را با مسائل عمده اجتماعی ربط دهند تا بدین وسیله جرقه­ای از خواسته­ها در ذهن شاگردان برای ایجاد تغییر به حالت بهتری بینجامد(Giroux & Giroux,2006). اندیشمندانی با این طرز تفکر اندیشه­های­شان را در این راستا پروش دادند که آموزش وپرورش در کل چه وظیفه ای را باید به انجام برساند؟

اگر چه ما معتقدیم آموزش عمومی باید دانش­آموزان را برای ورود به بازار کار آماده سازد، اما در ضمن آن باید به نحوی آموزش داده شوند تا نابرابری­ها در محیط کار را به چالش بکشند، شیوه­های دموکراتیک سازماندهی محیط کار را به تصویر بکشند، و بتوانند آنعده بی­عدالتی­هایی که در راستای تضعیف و یا تضاد با اساسی­ترین اصول آزادی، برابری و احترام به کلیت بزرگ­تری است که حوزه عمومی جهان را تشکیل می­دهند. آموزش عمومی چیزی بیشتری از آماده­سازی برای­کار و حتی بالابردن آگاهی انتقادی است؛ آموزش عمومی بیشتر درباره توانمندسازی افراد جهت تصور آینده­های متفاوت و سیاست­های مختلفی است که می­تواند بر زندگی عمومی تاثیر گذارد.

به­طورکلی تعلیم وتربیه انتقادی مروج تفکر انتقادی و دارای پوتانسیلی است که می­توان بدان وسیله نهادهای سرکوب­گر  و در کل روابط اجتماعی را دگرگون سازد.

تاثیرات[3] و پیامد­ها[4]

مربیان در تمامی سطوح باید از خود بپرسند که آیا وظیفه اصلی آنها انتقال دانش به دانش­آموزان است و یا پرورش نیروی کاری که بتوانند در تولید کالا و خدمات درگیر شوند؟ پاسخ­دادن به این پرسش تمایز میان تعلیم و تربیه سنتی و تعلیم و تربیه انتقادی را به تصویر می­کشد.

در حالت اول نتیجه آن است که نقش و وظیفه معلم چیزی بیشتر از انتقال اطلاعات و مهارت ها نیست. اما حالت دومی حاوی مواردی بیشتر از آن می­باشد.

تعلیم و تربیت انتقادی می­تواند در سطوح مختلف آموزش و پرورش اعمال گردد. مک­لارن معتقد است تصور غلطی تقسیم کار در آموزش و پرورش را چنین شرح داده است که گویا نظریه­پردازان مولد دانش در پوهنتون­ها هستند، آنهایی که وظیفه تکثیر آن را به­عهده دارند معلمان مکاتب دولتی اند و آنهایی که به گونه­ای مفعلانه­ای قرار است آن دانش مذکور را بیاموزند دانش­آموزان می­باشند(McLaren, 1995, p.42). کنارگذاشتن چنین پندار غلطی زیربنای کار تعلیم وتربیه انتقادی به شمار می­رود چون از دید آنها دانش می­تواند در تمام سطوح آموزشی از طریق گفتگو و مجاهدت انتقادی تولید شود.

در گفتگویی که میان مک­لارن و  دانشمند آموزش و پرورش کریس گوتیرز انجام یافت وی از چگونگی کار و فعالیت خود با معلمان جهت توسعه آموزش انتقادی حرف می­زند:

ما به­صورت همزمان با مربیان و معلمان در کلاس درس در صدد توسعه روی نظریه­ای هستیم که ما را قادر سازد آنچه در صنف به مشاهده می­رسد و آنچه روی هر دو تای دانش­آموز و استاد تاثیر می­گذارد را توصیف ونقد کنیم. برای مثال در یک مطالعه کیفی با 19 تن از معلمان تازه­کار اطلاعات تجربی­ای را جمع­آوری کردیم که موئد دریافته­های چندین ساله ما در عرصه تدریس بود. هنگامی­که معلمان به­صفت روشن­فکرانی که می­توانند فرصت را جهت بازتاب­ طریقه­های از پیش تدوین­شده مساعد ­سازند، قلمداد گردند. آنها شروع به درک پیامدهای سیاسی اجتماعی و شناختی عملیه آموزش می­نمایند. هم­چنان در این­صورت قادرخواهند بود تا درک جدید از این امر ارایه دهند که فرهنگ کلاسی چگونه شکل می­گیرد و یا چگونه متون خاصی برای یادگیری سبب کاهش و یا افزایش دسترسی به نوع خاصی از آموزش وپرورش می­شود. ضمناً مسیرهای جدیدی را در راستای توسعه سازمان و اشکال جدیدی از توصیه­ها را برای هردو طرف (استاد و شاگرد) مهیا می­سازد. این معلمان را نمی­توان با استناد به نظریه­ها و تحقیقات دیگران مرعوب نمود در عوض آنها خود به باز سازی نظریه و عمل در طی گفتمان بر می­آیند، بدین­صورت ما در حال تلاش برای انجام تحقیاتی هستیم که دارای جنبه­های متعددی نظیر جنبه علمی، اجتماعی و سیاسی باشد(همان­اثر، صص. 166-167).

در تحقیق فوق تمرکز اصلی بالای معلمان است هرچندی که مقصد نفع­بردن هردوجانب(معلم و شاگرد) می­باشد. در فرایندی که فوقاً ذکر شد معلمان نقش دستیاران تحقیق و توسعه دهندگان­آگاهی انتقادی را اجرا می­نمایند. همچنان می­توان انتظار داشت که آنها با این شیوه کاری­شان و در مشارکت با دانش­آموزان­ نوعی آگاهی انتقادی، تولید کنند.

استفاده از دیدگاه آموزش انتقادی، در تضاد با تربیت دانش­آموزان ماهر و مسلکی نیست بلکه متمم و جزء وابستۀ نظام آموزش و پرورش است که در کنار آموزش فنی می­توان دانش­آموزان را با آن مجهز ساخت. در واقع  آموزش انتقادی، قابلیتی که دانش­آموزان به وسیله آن خواهند توانست خود و جامعه را تغییر دهند.

            تعلیم و تربیت انتقادی مشوق نظامی است که  در آن مربی نشان می­دهد که به شاگردانش احترام قایل است، و صنف درسی به مثابه مکانی است که به­جای تسلط معلم، اصل درک متقابل و تمایل به یادگیری از یکدیگر در آن ارج گذاشته می­شود.

             در صنوفی با چنین ویژگی شاگردان کمک می­شوند تا علاوه بر یادگیری محتوای درس، سازو­کار کلی جامعه را درک کند، و به تصویر کلی­تری از سازوکار[5] تاریخی، سیاسی و اقتصادی جامعه خود برسند و متناسب با میزان آموزشی که دیده است تشویق شود تا به صورت منتقدانه­ای میکانیسم­های مذکور را ارزیابی نموده و قادر شود تا به گونه منتقدانه­ای به آنها واکنش نشان دهد.

در نتیجه آگاهی انتقادی بدیهی است که احساس همدردی و همدلی با محرومان جامعه پدید می­­آید، در نتیجه این محرومان خواهند توانست به صورت یک عامل فعال عمل کنند.

منتقدان این رویکرد

چنان­چه قبلاً گفته شد تعلیم و تربیت انتقادی ارایه­کننده چشم­اندازی است که زمینه را برای معلمان و شاگردان جهت توسعه و انکشاف قابلیت نقد جهت تغییر جامعه، مهیا می­سازد. داشتن چنین چشم­اندازی زمینه ساز انتقاداتی بر این نظریه شده است. یکی از انتقادات عمده این است که تمرکز عمده نظریه انتقادی بر بالای نظام در سطح کلان مطرح است و نه در سطح خورد {صنف درسی}

انتقاد دیگری که به عنوان یک نقطه ضعف رویکرد مذکور دانسته می­شود این­است که این رویکرد بیشتر درگیر انتقاد است تا ایجاد یک چشم­انداز اساسی و مثبت (Giroux in Breunig, 2005) دامنه این انتقاد تا آنجا گسترده می­شود که تعلیم و تربیت انتقادی جز انتقاد از سیستم موجود، بدیل و یا مدل مطلوبی برای جهت­یابی مکتب ارایه نمی­کند، همچنان انتقاد دیگری که بر این نظریه وارد است، رویکرد مذکور را به شدت انتزاعی و به دور از زندگی و واقعیت­های روزمره صنف درسی می­داند(Breunig, 2005, p.110).

اما واقعیت آن­است که  وجود منتقدان در سطح کلان ضروری بوده و خیلی مهم است که این روند ادامه یابد. از سوی دیگر چنان­که منتقدان اشاره کردن، تعلیم­وتربیت انتقادی باید به­عنوان یک رویکرد آموزشی در راستای تدوین و ساخت مفاهیم و روش­های تجزیه و تحلیل خاص خودش تلاش کند تا به صورت ساده­تری برای دانش­­آموزان، معلمان و سایر اندیشمندان قابل­قبول و به­صورت ساده­تری مورد استفاده واقع شود.

نتیجه­ گیری

همان­طور که در بخش­های قبلی این متن تذکر یافت تعلیم و­تربیت انتقادی برخاسته از نظریه انتقادی است و از طریق ربط­دادن این نظریه  به واقعیت­های عینی و به وسیله تلاش تعداد زیادی از نظریه­پردازان توسعه یافته است.تفکر انتقادی منحیث یک مهارت مهم در گذشته­ها استفاده شده است و در آینده نیز استفاده خواهد شد اما باید به خاطر داشت که تفاوت ماهوی میان تفکر انتقادی به عنوان معرفت­شناسی و تفکر انتقادی مورد استفاده در تعلیم و تربیه انتقادی وجوددارد. طوری­که می­توان گفت هدف تعلیم وتربیت انتقادی فراتر از تفکر انتقادی است و تاکید عمده آن بر ایجاد تحول می­باشد(Burbules & Berk, 1999).

هرچند تعلیم وتربیت انتقادی بخاطر انزاعی بودنش مورد انتقاد قرار دارد اما چنان­چه به نظر می­رسد اهمیت آن خیلی بیشتر از کاستی­هایی است که می­توان در باره آن به گفتگو پرداخت. هرمعلمی باید از خود بپرسد چنانچه می­خواهند وظایف­شان را منحیث یک روشنفکر ادا کند باید بتواند قابلیتی را در شاگردان پرورش دهد که توانایی نگاه انتقادی به وضعیت فعلی و آمادگی برای متحول­سازی جامعه در آینده را داشته باشند.

یافتن کسانی که به استفاده از  از تعلیم و تربیت انتقادی علاقمند نباشند ساده است، و بعضی از آنها شاید فکر کنند که غیر از انتقال معلومات چیز دیگری شامل وظایف آنها نمی­شود. اما عده­ای دیگری یافت می­شوند که معتقداند تعلیم وتربیت انتقادی برای دانش­آموزان­ مهم است تا واقعیات عینی جامعه خود را بفهمند و در راستای متحول­سازی­ این واقعیات از آن استفاده برند.

موسسات آموزشی و مربیان فردی مسئولیت دارند تا تعلیم و تربیت انتقادی را به همگان معرفی سازد. شاگردان حق دارند تا با پروسه «گسترش مهارت یادگیری تعلیم و تربیت انتقادی» جهت درک منتقدانه واقعیات عینی جامعه معرفت حاصل کنند.و بلاخره در اخیر می­توان گفت که تعلیم و تربیت انتقادی دارای ظرفیت متحول­سازی دانش­آموزان، مربیان، صنف درسی و بلاخره تمام جامعه می­باشد.

 

[1] Getahun Yacob Abraham

 getahun.yacob-abraham@kau.se

[2] shore

[3] Actions

[4] consequences

[5] Mechanism

#

اخځلیکونه

References

  1. Alberto Torres, C. & Rexhep, J. (2011). British Journal of Sociology of Education, 32(5), 679-698.
  2. Breunig, M. (2005). Turning Experiential Education and Critical Pedagogy Theory into Praxis. Journal of Experiential Education, 28(2), 106-122.
  3. Burill, J. (Ed.). 1987. Kritiska teori-en introduction (översättning: Retzlaff, J., Bjurman, L. & Wijmark, C-H.). (Critical theory- an introduction. Translation: Retzlaff, J., Bjurman, L. & Wijmark, C-H.).
  4. Göteborg: Daidalos. Burbules, N.C. & Berk, R. (1999). Critical thinking and critical pedagogy: Relations, differences, and limits. In Popkewitz, T.S & Lynn, F. (Eds.),
  5. Critical Theories in Education. New York: Routledge. Darder, A. (2003). Teaching as an Act of Love: Reflections on Paulo
  6. Freire and His Contribution to Our Lives and Our Work, in The Critical Pedagogy Reader (ed. Darder, A., Baltodano, M. & Torres, R.D., 2003).
  7. New York: RoutledgeFalmer.
  8. Fischman, G. E. & McLaren, P. (2005). Rethinking Critical Pedagogy and the Gramscian and Freirean Legacies: From Organic to Committed intellectuals or Critical Pedagogy, commitment, and Praxis. Cultural Studies, 5(4), 425-447.
  9. Freire, P. (1970). Pedagogy of the opressed. New York: Continuum International Publishing Group.
  10. Freire, P. (1974). Education for Critical Consciousness. New York: Continuum International Publishing Group.
  11. Freire, P. (1998). Pedagogy of Freedom: Ethics, democracy, and Civic courage. New York: Continuum International Publishing Group.
  12. Giroux, H. A. & Giroux, S. S. (2006). Challenging Neoliberalism’s New World Order: The Promise of Critical Pedagogy. Cultural Studies, Critical Methodologies, 6(1), 21-32.
  13. Kincheloe, J. L. (2007). Critical edagogy in the Twenty-first century. Evolution
  14. for survivial. In McLaren, P. & Kincheloe, J. L. (Ed.), Critical Pedagogy, Where Are We Now? New York: Peter Lang.
  15. McArthur, J. (2010). Achieving Social Justice within and through Higher Education: Challenge for Critical Pedagogy. Teaching in Higher Education, 15(5), 493-504.
  16. McKernan, J.A. (2013). The origins of Critical Theory in Education:
  17. Britain. British Journal of Educational Studies, 61(4), 417-433.
  18. McLaren, P. (1995). Critical Pedagogy and Predatory Culture,
  19. Oppositional Politics in a Postmodern Era. London: Routledge.
  20. McLaren, P. (1998). Life in schools: An introduction to critical pedagogy in the foundations of education. New York: Longman.
  21. Wiggershaus, R. (1994). The Frankfurt School. Cambridge: Polity Press.
  22. Zembylas, M. (2013). The ”Crisis of Pity” and the Radicalization of
  23. Solidarity: Toward Critical Pedagogies of Compassion. Educational Studies, 49, 504-521

د لیکوال نورې لیکنې

ودیر توتاخېل
د ټولنیزې پالیسۍ څېړونکی او لیکوال

ښاغلی توتاخېل د انسان څېړنیزې موسسې رسمي څېړونکی او لیکوال و. هغه ټولنپوهنه لوستې او په دې برخه کې د هغه لیکنې او مقالې په «انسان» کې مطالعه کولای شئ.

موږ وڅارئ
ورته مطالب

په خبرپاڼه کې ګډون وکړئ

زموږ په خبرپاڼه کې ګډون وکړئ څو له نویو پروګرامونو خبر شئ

د انسان نورې ویبپاڼې

  • insan.international
  • insanmag.com
  • insantalks.com
  • majrooh.org
  • afghania.net

کاپي رایټ © ۲۰۲۴- ټول حقوق خوندي دي.